چنین وقتهایی سعی میکنم خیلی فکر نکنم. خیلی دو دو تا چهارتا نکنم و فقط در تاریکی راه بروم؛ کی میداند تاریکی، روشنایی نیست؟
و یاد گرفتم خیلی به نتیجهاش نگاه نکنم؛ که البته همیشه راضی بودم.
عجیب نیست که این سفرها هم مثل داستانهای خاموشان شدهاند؟ یکی در حد طرح و یکی خوب و یکی ویژه و یکی باورنکردنی.
اما آیا میتوان منکر لذت آن آیین باشکوه پیشانوشتن و نوشتن و بعد انتظار کشیدن برای صبح شد؟ تا یکی بیدار شود و بگویی: بخوان! نوشتم.
ممکن است این نوشته را یکی بخواند و بگوید خوب بود و دیگری بگوید مزخرفترین.
اما مهم آن راه بود و هست.









