کتابفروشی آموت

نشانی: تهران. بلوار مرزداران. نبش خیابان آریافر. ساختمان دوهزار. طبقه‌ همکف شمالی. تلفن: 02144232075

یادداشتهای یک کتابفروش

مهربان جان وقتی می‌گوید «بنویس!»

یعنی روز شده و باید نوشت.

تاکید هم کرده «این عکس‌های جابجایی بسته‌ها توی بارون حس خوبی دارند»

همان هفته‌ی اول اسفند که رفتیم قرنطینه، زنگ موبایلم را خاموش کردم. در خانه‌ی ما هر کسی برای خودش زندگی می‌کند و سعی می‌کنیم خیلی کاری به کار همدیگه نداشته باشیم. ساعت بیداری ایرنا و ساینا و من، شبیه هم نیست. ایرنا اوایل خیلی سعی کرد با هم بیدار شویم اما نشد. خودش مادرزادی سحرخیز است؛ البته که بیست و چند سال فکر کن ساعت ۶ صبح بیدار بشوی و بروی بیمارستان که قبل از ساعت ۷ کارت بزنی، آدم را سحرخیز بار می‌آورد. اما از شوخی گذشته، روزهای تعطیل قبل از بازنشستگی‌اش هم امان نداشتیم از دستش. بیدار می‌شد و شروع می‌کرد به جابجا کردن وسایل که بیدار بشویم، که من پناه می‌بردم به کتابخانه‌ام و الباقی خواب در میان کلمه‌ها میسر می‌شد!

در تمام این نزدیک به ۵۰ روز، موبایل من زنگ نزد و خوابیدم؛ تا هر وقت که دلم خواست. بعد هم فیلم و کتاب و جواب دادن به پیام‌های کتابفروشی و ... اما صبح یک حس بیداری داشتم. از دیشب داشتم البته. حس کسی که می‌خواد برود مدرسه. انگار سال تحصیلی دوباره شروع شده. و می‌دانستم صبح سختی خواهم داشت که بدن عادت‌اش از بین رفته که ساعت ۸ صبح بیدار شود. موبایل را زنگ گذاشتم و بلند گفتم «لطفا نگذارید زیاد بخوابم، پخشی‌ها کتاب خواستند.»

اول موبایلم زنگ زد. بعد ساینا آمد توی اتاق که «بابا!» بعد ایرنا در را زد که «مگه نگفتی؟» و هی چرخیدم و چرخیدم تا مرز کلافگی و یک‌باره پریدم؛ درست ساعت ۹ صبح.

از بالکن دیدم آقا بخشی، جلوی در شهرک ایستاده. زنگ زدم بهش «سلام! بریم انقلاب؟»

پیرمرد صدای من را با یکی از مشتریان شهرک پاس‌اش اشتباه می‌گیرد. تاکید کردم اسم‌ام را و با لهجه‌ی قزوینی گفت «فهمیدم ببم‌جان!»

پوزخند زدم و خوابم رسما پرید.

تندی لباس پوشیدم و دویدم که بروم بیرون که ایرنا گفت «صبحانه؟»

گفتم «دفتر می‌خورم.»

تندی برایم کیک گذاشت لای دستمال کاغذی و آورد.

تا سوار شدم آقابخشی پرسید «کتابفروشی یا نشر؟»

شوخی کردم باهاش که «از پارسال یادت است ها!»

«است» را مثال قزوینی‌ها گفتم و خندیدم. عقب نشسته بودم. گفتم «بریم کتابفروشی و با هم بسته‌های پستی را ببریم اداره پست.»

پخشی‌ها باز کردند اما همه تق و لق. آمدند بار بردند و عجیب اینکه درخواست‌های اصلی‌شان همان سه تا کتاب پرفروش کتابفروشی بود. اگر گفتید چه‌ کتاب‌هایی؟

 

https://www.instagram.com/p/B-1hqd9pmLR/?igshid=o2akz2fyvhv3

 

آموت در آپارات

آموت در شبکه های اجتماعی

 

دانلود کتابنامه آموت

کتابفروشی آموت

 

تمامی حقوق مطالب محفوظ است 2019© طراحی شده بوسیله کتابدار

جستجو