چنین وقتهایی سعی میکنم خیلی فکر نکنم. خیلی دو دو تا چهارتا نکنم و فقط در تاریکی راه بروم؛ کی میداند تاریکی، روشنایی نیست؟
و یاد گرفتم خیلی به نتیجهاش نگاه نکنم؛ که البته همیشه راضی بودم.
عجیب نیست که این سفرها هم مثل داستانهای خاموشان شدهاند؟ یکی در حد طرح و یکی خوب و یکی ویژه و یکی باورنکردنی.
اما آیا میتوان منکر لذت آن آیین باشکوه پیشانوشتن و نوشتن و بعد انتظار کشیدن برای صبح شد؟ تا یکی بیدار شود و بگویی: بخوان! نوشتم.
ممکن است این نوشته را یکی بخواند و بگوید خوب بود و دیگری بگوید مزخرفترین.
اما مهم آن راه بود و هست.
به لطف دوست عزیز دکتر #رامین_نعمت_اللهی مدیر مجموعه آموزشگاه زبان #ماهان_آسا که پیش از این سفر، ایشان را ندیده بودم به کرمان رفتم.
دیدن #محمد_شریفی و #مهدی_محبی_کرمانی و #سیدعلی_میرافضلی و #مجتبی_احمدی و #سعید_کوشش و #حسن_رجبی_بهجت، خود شادی و زندگی بود.
دیدار دوبارهی نسترن نسریندوست و مریم ابوالحسنیزاده و مرضیه فدایی و علی و حنا و شیوا و مریم و محمد و امیر و نپتون و رفقای کتابخوان کرمانی، خود بهشت بود. و آقایی که آمد و یک جلد خاموشان برای #فاطمه_افژولند خواست.
خوش به حال #خاموشان که #محمد_شریفی دوازده داستانش را خوانده و اغلب را پسندیده بود. بعد هم نشست و با حوصله داستان زوانه را که همخانوادهی داستانهایش در #باغ_اناری است، برای مخاطبان خواند.
دیدار و گفتگویم با چنار لب جوی آب #باغ_شازده_ماهان، معجزه بود و آن دم که در چلهخانه حضرت شاه #نعمت_الله_ولی به پرواز درآمدم و
و آن شب اول که دوستان، جان شدند و تاری به سماع و من رفتم و دیدم که ریشهی تمام درختها و کلمهها به هم شده و یکی است و ...
https://t.me/aamout/17124




