خستهام
خیلی زیاد
حتی جان نوشتن ندارم
امسال مدیریت بخش مجازی با آرمیتاخانم برجی بود و همکارانش؛ آرمین و فاطمه و شقایق و محمدجواد و فروغ
خیلی اذیتشون کردم حتی خودخواهانه گفتم جمعه سر کار باشند که بستههای شماها دیر نرسد، اگرچه الان پشیمانم که چرا اینقدر جدی هستم در کار. ظلم کردم بهشون؛ خیلی زیاد.
از این طرف صبحها و آوردن کتاب که با حمیدخان و آقایدالله بود که آرمین و محمدجواد بعضی روزها به کمکمان آمدند.
مدیریت داخل غرفه با جیمان جان بوده و غذای بچهها با ساناز.
گاهی بدخلقی کردم، عذرخواهام ازشون.
امروز #عباس_زارعی مترجم آمد.
امروز ابراهیم حیدری، مدیرعامل خانه کتاب آمد.
برادرم منصورخان آمد.
هادی خورشاهیان و لیلا عباسعلیزاده آمدند و میکاییل و ملیکا.
مازیارجان برامون شیرینی آورد.
نازنین نوذری، گل آورد.
کیا آمد، سحاب آمد.
نیلوفر و آرتمیس آمدند.
مرتضی دلاوری پاریزی و کمال شفیعی آمدند
شکیبا محبعلیو سحر قدیمی آمدند.
آقای عزیزی ، هماتاقی تمام سالهای نمایشگاههای کتاب استانی آمد.
خیلیها آمدند و آمدید.
یادم رفته بود از مینا فرشی احمدی، مدیر بخش نمونهخوانی آموت بنویسم که چند روز پیش آمد.
الان که اینا رو مینویسم پناه بیمارستانه و زیر سرم. درد میکشم از فشار کاری که به همراهانم میآید.
من هم آدمام
خسته میشوم
ناتوان میشوم
و گریه میکنم
شما ببخشیدم.
همین
اینجا عکسها را ببینید:
https://www.instagram.com/p/DJuhhTLKOzn/?igsh=dGNrcGd0b2FzNHc2



