اول یک متن شاعرانه نوشتم؛ دربارهی روز پایان و شروع یک آغاز.
پاکاش کردم؛ چون شعار بود.
این را نوشتم
اگرچه تلخ
اما چند راز نگفته در خود دارد.
نخوانید بهتر است:
چند سال پیش دوستی روبروی غرفهی آموت، غرفه داشت. مدام میدیدم که نشسته و با همسر جاناش چایی میخورد و هر از گاهی به یکی که به غرفهشان میرسید، سلام میکرد و شکلات تعارف. شنیدم که مسخرهام کرده بود که «فلانی اصلا کلاس نداره. من اگر جای #یوسف_علیخانی بودم کلاس نویسندگیام را حفظ میکردم.»
خجالت کشیدم آن سال بهش چیزی بگویم و چند سال است مثل یک گردو، بغضاش سر گلویم مانده که بگویم «من هم اگر مثل تو، کتابهای سفارشی دولتی درآورده بودم و ارگانها و نهادها سههزارتا و سههزارتا ازم میخریدند، هرگز گلو پاره نمیکردم برای تبلیغ و فروش یکییکیشان.»
دوست نویسندهای دیروز آمد و گفت «رمان دارم. شنیدم شما ایرانی چاپ نمیکنید. من خودم حاضرم پول چاپ را بدهم.»
گفتم «آموت نزدیک به ۹۰ عنوان رمان و داستان کوتاه ایرانی منتشر کرد که متاسفانه ۹۰ درصدشان نفروختند و شکست خوردم. با این احوال اگر رمانی برای بررسی برسد و تمام جوانب ادبی و جذابیت برای مخاطب را داشته باشد، با افتخار چاپ میکنم. دیگر اینکه هیچوقت پولات را به رخ ناشر نکش. پول نویسنده مثل زهر میماند. اگر نویسندهای با پول خودش کتاب چاپ کند، عملا رمانش را کشته. ناشر باید سرمایهگذاری کند تا برای برگشت پولش هم شده، تلاش کند.»
دوستان مترجم میآیند و میگویند «چطوری باهاتون همکاری کنیم؟»
و یک جواب دارم فقط که «خیلی از مترجمان #نشر_آموت را ندیدم اصلا. گروه ترجمه آموت یک آیدی در تلگرام دارد. رمانی را که ترجمه کردهاید، برایش میفرستید و بررسی میشود و تایید که شد، باهاتون قرارداد بسته میشود؛ از ۵ درصد تا ۱۰ درصد. وارد شدن به آموت سخت است اما دوستان مترجم وقتی وارد آموت میشوند کمتر دیدم به جای دیگری بروند و اغلب مجموعه ترجمه در این خانه دارند.»
آیدی گروه ترجمهی آموت
@aamout_pub
و امروز آخرین روز خرید از نمایشگاه مجازی کتاب است. نگذارید برای دقایق پایانی که از یک طرف ممکن است کتابها تمام شود و ناشر نتواند شارژ کند و از این طرف ممکن است سرور نمایشگاه جان نداشته باشد و ...
امسال شماها باشکوهترین بودین و امروز آخرین روز #نمایشگاه_کتاب_تهران است.
اصلا این یادداشتها را (https://www.instagram.com/p/DJxBNBgql6K/?igsh=ZjJldjl0aG1qdmI2) میخوانید؟



