نفس عمیق

نفس عمیق

نوشته: یوریک کریم مسیحی
100,000ریال
نوشته: یوریک کریم مسیحی

اول بهار بود و جایی بودم که پیش‌تر ندیده بودمش. می‌گفت بهشت است. همه‌جا سبز بود و گندم‌زاری جوان و نابالغ و سبز هم بود. میان‌شان رفتم و دستم را می‌کشیدم به سرشان و تیزی سوزنک‌هاشان قلقلکم می‌داد. لباس نازک گلدار تنم بود که به نسیم تکان می‌خورد. موقع رفتن سرم را بلند کردم دیدم جوانی همسن خودم در یک قدمی‌ام ایستاده. دهانش کمی باز بود و با حیرت داشت نگاهم می‌کرد. بار اول بود او را می‌دیدم، اما انگار سال‌ها بود که می‌شناختمش یک قدم آمدم جلو و دستم را گرفت و گذاشت روی صورتش. صورتش داغ بود. گفتم، جوری گفتم که انگار سال‌هاست می‌شناسمش، پرسیدم: «تب داری؟» گفت: «تب تو را دارم!»باران گرفت روی لباس نازکم.

آموت در آپارات

آموت در شبکه های اجتماعی

دانلود کتابنامه آموت

اشتراک در خبرنامه

تمامی حقوق مطالب محفوظ است 2018© طراحی شده بوسیله کتابدار

جستجو