پیامبر

آنگاه الميترا به سخن درآمد و گفت :
حال از مرگ مى‌پرسيم.
و او گفت :
شما مى‌خواهيد راز مرگ را بدانيد‌...

جغد كه چشمانِ شبْ پايَش آفتاب را نمى‌بينند،
نمى‌تواند راز نور را برملا كند.
اگر به راستى مى‌خواهيد روح مرگ را ببينيد،
قلب‌تان را تمام بر گستره حيات باز كنيد.
زيرا حيات و مرگ يكى هستند، چنان كه رود و دريا ...
و قلب شما، چون دانه‌ها كه زيرِ برف به رؤيايند، خواب بهار مى‌بيند.
به رؤياهاتان اعتماد كنيد، زيرا كه در آنها دروازه ابديت نهان است.
ترس شما از مرگ، لرزِ آن شبانى است كه برابرِ پادشاه مى‌ايستد، تا پادشاه دست افتخار بر شانه‌اش نهد.
آيا شبان در پسِ لرزِ خود شادمان نيست كه نشانِ افتخار پادشاه را خواهد داشت؟
...
پس مردن چيست، جز برهنه ايستادن در باد و چكيدن در آفتاب؟
و از نفس باز ايستادن چيست، جز رها كردن نَفَس از جزر و مدِّ بى‌قرار آن، تا به آسمان برخيزد و فراخنا يابد و سبكبار به سياحت خدا برود؟
تنها زمانى به راستى سر به آواز مى‌گذاريد، كه از رودِ سكوت بنوشيد.
و زمانى آغاز به صعود مى‌كنيد، كه به چكاد برآييد.

سایت فروش

آموت در آپارات

آموت در شبکه های اجتماعی

 

دانلود کتابنامه آموت

کتابفروشی آموت

 

جستجو