طاهره زیانی
کارول مارتینز با روایتی نوین از اسطوره داستانی خلق میکند که غنای ادبی و کاربرد استعارهها تنها یکی از نشانههای شگفتانگیز و درخور توجه آن است. لایههای متعدد داستان چنان تو در تو و در هم تنیدهاند که نمیتوان به یک بعد از داستان پرداخت بیآنکه از ابعاد دیگر حرفی به میان نیاورد...سلسله مراتب گذار از دوران پدر/مادر سالاری، پردازش روانکاوانهی شخصیتها و رویدادها و همچنین پرداختن به تغییر و تحولات اجتماعی میتواند قلب دوخته را به یکی از بهترین رمانهای قرن بیستیکم بدل کند.
جامعه دوران اوج و شکوفایی خود را پشت سر گذاشته است ولی سنتها همچنان قرص و محکم بر سبک و سیاق پیشین استوارند و با جدیت راه تغییر و پویایی را بستهاند. (سانتاولا این شکارچی بیرحم به این سادگی طعمههایش را رها نمیکند. ص ۱۱۳).
با جامعهای مواجهیم که در آن زنان از یافتن استعداد و دستیابی به استقلال فردیشان عاجزند( مادر فرسکیتا و جعبه).
زنان هستند که سنتها و خرافهها را محافظت میکنند(شش پیرزن متولی مجسمه و هالهی رمز و راز پیرامونشان).
اِستبداد جهلگونهی زنان مانع از رشد فرزندان شده و آنها را تا حد ابزار و ماشین تنزل داده است (خوزه و مادرش).
و زنانی که از سنتها سر باز میزنند طرد و به بیراهه کشانده میشوند (لوسیا) .
چنین جامعهای فقط برای کسانی که به جای مواجهه با نیمهی تاریک وجود خود، آن را نفی و انکار کردهاند، زیستگاه مطلوبیست. (بلانکا و دانشمند)
مردسالاری سالهاست به نقابی فلزی و خاکخورده با چشمانی مخدوش بدل شده ، کارآیی خود را از دست داده و فقط به کار ذوب شدن و تبدیل به زیورآلات زنانه میآید...اگر هم هنوز در جایی از راس حکم میراند به دلیل تمول و در اختیار داشتن ثروت است(هردیا)...چه، اگر این ثروت در اختیار زنی بود همین میزان از مردمحوری نیز به تاریخ پیوسته بود.
کارول مارتینز در چنین شرایطی، قهرمانی خلق میکند تا پایهگذار تغییر و تحول شود، ولی نه تغییری یک شبه و
تحولی یکباره...
سفر آغاز میشود...ابتدا در همان چهار دیواری خانهی پدری.
کلیشهی پیروی از مادر به خاطر جایگاه مقدسش، شکسته میشود...استعداد شکوفا میشود...قلب دوخته به خرافیترین باور پیوند میخورد مگر تلنگری باشد بر وجودهای توخالی و پوشالی...نیاز به رشد در ابتدا به شکلی تنخواهانه بروز میکند...شاید پیوند بین دو تن ، کمالی باشد که قهرمان ناخودآگاه در پی آن است...قهرمان از اولین پیوند سرخورده است ولی این سرخوردگی سبب نمیشود تا او جانشین زن مستبد شود و به کسوت همسر/مادری درآید که امکان رشد را از فرزند میگیرد.
او مراقب است، هدایتگر نیست...
از این رو اجازه میدهد ، انسانِ رشد نیافتهی امروز از قفس رها شده، به هرسو که میل میکند کشیده شود...به او مجال خودشناسی میدهد...امکان یافتن خویشتنِی که تا دیروز از بودن خود خبر نداشت...
گرچه این خودیابی در ظاهر شرورانه و مخرب است ولی در باطن خیر به همراه دارد...وقایعی تلخ رقم میخورند ولی بذرهایی شیرین کاشته میشوند (دیگر کار کردن در باغ زیتون، نسل به نسل و زیر نگاه سنگین هردیا معنایی نداشت...مبارزه دیگر برای کسب چند سکه نبود، بلکه
موضوع برهمزدن نظم جهانی بود.ص۱۶۶).
در پیوند دوم، قهرمان از مرحلهی تنانگی عبور میکند، ماندن در این مرحله نه تنها رشدی به همراه ندارد چه بسا ممکن است موجب رکود شود.
سفر ادامه مییابد...این بار خارج از محدودهی زندگی، باید از مرزها عبور کرد.
گویا این زمین است که به سوی نو شدگی حرکت میکند، با عناصر چهارگانهاش و با نیرویی که قرار است سرنوشتهایی جدید ترسیم کند.
نیروهای خیر و شر باز هم در هم میآمیزند، وزنههای سنگینی که حرکت را کند میکنند (کیسههای گندم آسیابان/شر) تبدیل به توشهی ادامهی راه میشوند.(خیر)
همین وزنهها، حرکت نیروهای مطالبهگر و عدالتخواه را کم و آنها را گرفتار میکند (شر) ولی همین گرفتاری موجب خشم مردم و اعتراض و حرکت آنها میشود (خیر)
هیچ خیر و شر مطلقی در کار نیست.
پیوند سوم فراتر از جسم است...یکپارچگی دو روح اتفاق میافتد، احتمال پایان سفر و یکجا نشینی قهرمان وجود دارد ولی روزگار مانع میشود تا قهرمان مأموریت خود را نیمه رها کند...دست مرگ یکی را میگیرد تا مانع رشد دیگری نشود.
سفر ادامه مییابد تا جایی که شهود درونی فرمان ایست میدهد. آهاپسی...به مرحلهی اصلی خوش آمدی!
سیر آفاق به پایان رسیده، حرکت بیرونی با به دنیا آوردن اثیر/سولداد پایان یافته و نوبت به سیر درون است..
رخت گذشته...رخت سفر...رخت احساسات و واکنشها باید درافکنده شود...زمانِ شناخت است، برهنه، بیگرد و غبار...بیحضور غیر...تنهای تنها.
سفر کامل میشود...زندگی رونق میگیرد. مردمان به متر و معیاری دست یافتهاند تا خود را با آن بسنجند(فصل آینهی بزرگ).
اما زمان جدا شدن فرزندان از مادر فرا میرسد...میراث مادر برای فرزندان اندیشهی نو است...لباسهایی مختص به خودشان که تا پیش از این بر تن هیچکس نرفته
و آنها را از پوشیدن لباس موروثیشان معاف کرده و جسارتی که پسر به کار میبرد تا پدر را صحنه حذف کند...
اندیشهی دیروز اگر به روز درنیاید چیزی جز خسارت برای امروز به بار نمیآورد و بالاخره باید خداحافظی کند.
گرچه هنوز با انسانهایی خودخواه و دگم (همسر دوم کلارا) طرف هستیم و گرچه هنوز عشق قربانی باورهای پیشین میشود (آنجلا و آندره) و....ولی تحول ایجاد شده است...گویا جامعه به برابری نزدیکتر شده است و کمتر، نشانی از سالاری کسی بر دیگری به چشم میآید.
و تغییری دیگر
(... از نخستین غروب و سپیدهدم، از آغاز آفرینش و زادروز کتابها، این مردانگی بود که با تاریخ همآغوش شده است. اما داستانهای دیگری هم هست؛ حکایتهای پنهان که در نهانخانههای زنان میچرخند...آنچه هرگز نوشته نشده است، زنانه است.ص۳۶۱-۳۶۲
ولی نه اینبار...اینبار راویِ پیونددهندهای متولد شده است که طی مسیر را از ابتدا تا انتها مکتوب میکند، تاریخ دیگر نمیتواند زنانگی عیان را منکر شود...دورانِ بازیگردانی به پایان آمده... دیگر قرار نیست مردی حکم براند و اجرا کند، دیگر بنا نیست زنان با پچپچه و گفتگوی زنانه، مردان را به اعمالِ زنستیزانه ترغیب کنند(مکالمهی زنان در رختشویخانه.فصل پیشدرآمد)...دوران همدوشی
و برابری فرا رسیده است.
https://t.me/aamout/16501



