
سال ۱۳۶۸ بود، چهاردهساله بودم، بلندترین نمایشنامه ی عمرم را نوشته بودم. بردم اداره ارشاد قزوین. تحویلم گرفتند و معرفیام کردند به کارشناس نمایش آقای محمدتقی محمدقلی ها
گفت کاش به انجمن سینمای جوان بروی؛ خیلی تصویری است. معرفینامه نوشت و رفتم. آن وقتها آقای خوشحال مدیر بود. از میان کلاس رد شدم و رفتم به دفترش. گفت از میان کلاس آقای حسن لطفی رد شدی و آمدی اینجا!
از لای در نگاه کردم به نیمرخ مردی که استاد بود و استاد هست و حالا ۳۰ سال میگذرد از آن زمان و تا ابد معلمام خواهد ماند.












