
اولین #کتابفروشی که چند ساعت بعد از انتشار #خاموشان زنگ زد و تبریک گفت #خانه_کتاب_بوشهر بود؛ آریا و آرشام (برادران صفری).
همانوقت دلم پرواز گرفت تا دریای زلال #بوشهر و مردم دوستداشتنیاش.
بعد که خبر دیدار و نقد خاموشان در #کتابفروشی_شیرازه #شیراز قطعی شد و بلیط گرفتم، توی دلم گفت کاش بیخبر سری هم به خانهکتاببوشهر بزنم. گویی ریشهی درختان فندق و جمبو و کنار به یکجا وصل باشد، خبر قلبم بهشان رسید و فوری آریا زنگ زد.
پخش گسترش در کمترین زمان ممکن، خاموشان را به بوشهر رساند.
توی هواپیما متوجه شدم دو مسافر با قشنگی بیان بوشهری سر من شرط بستهاند ? یکی گفته بود کرد است و دیگری گفته بود سمنانی ? بهشان گفتم بوشهریام. جوری درباره آبا و اجدادشان گفتم که به تردید افتادند. خندیدم و گفتم ایرانیام و عاشق تکتک خانههایش و بوشهر هم.
آریا و آرشام با حمایت پدر و مادر فرهیختهشان، ششماه قبل از کتابفروشی آموت، کتابفروشیشان را افتتاح کردند و از عجایب روزگار اینکه عاشق چوب هستند و لوازمالتحریر کم دارند و فقط با کتاب زندگی میکنند.
دیروز وقتی همان اولوقت دیدم #محمدرضا_صفدری آمد، بال درآورده بودم. همه میدانند یکی از چهار کتابی که بهم جرات داد اولین بار داستانهایم را در کتاب #قدم_بخیر_مادربزرگ_من_بود منتشر کنم، #سیاسنبو بود و حالا ...
دکتر #علی_صالحی برایم فقط نویسندهی مجموعهداستانهای #یاغی_آخر و #لکه_های_گل نیست. فقط دندانپزشک نیست. فقط منتقد نیست، علی رفیق است و عشق و ترا تا #جفره میبرد و #فلافل و ...
دیروز چهارم مرداد ۱۴۰۴ #خاموشان در بوشهر زندهتر شد.
عجیب نیست اینهمه عکس و استوری گرفتم در این بیستوچهارساعت زندگی در خیال و دریا و رنگ و سنت و شرجی؟
https://t.me/aamout/16959
@aamout



