
کمتر از بیستدقیقه به پرواز مانده و تلاش میکنم خوابم نبرد و جا نمانم. پیام دوستی همینحین میآید که بخشی از #خاموشان را در گروه کتابخوانیمان بخوانم، با خجالت برایش مینویسم: «چهار شب هست نخوابیدم و مغزم کار نمیکند رسما. شب اول که دیروقت از #انزلی برگشتم و شب دوم که اول صبحاش راهی #بوشهر شدم و شب سوم که تا دیروقت کنار دریا بودیم و دیشب که جمعا سه ساعت هم چشم روی هم نگذاشتم. زنده بمانم فردا صبح میخوانم.»
از این طرف برای خانم #بهاره_کمالی از مدیران کتابفروشی #شیرازه که لطف کرده و کلی عکس زیبا از مراسم دیشب فرستاده ، مینویسم «لطفا اسم عکاس را بنویسید که لااقل در حد نوشتن ناماش، تشکر کرده باشم.»
برایم مینویسد «#یاسمن_نادری.»
این سفرم به #شیراز زحمتام افتاده بود گردن خانوادهی توسلی. بابا عباس و مامان شمسی و مهدی جان و #زهرا_توسلی آموت. زهراجان تمام دیشب و امروز عکاسی کرد.
دیشب با دکتر #پیمان_نواب و #فروزان_نوری رفتیم شام و گپ و خاطرهبازی.
امروز با زهرا و مریمجان عبداللهی، رفتیم #حافظیه و #سعدیه.
و تمام این دیشب را مزهمزه کردم؛ چه استاد کمالیسروستانی و چه خانم بهاره کمالی و چه رفقای #کتابفروش و چه آمدن #محمد_کشاورز نویسندهی محبوبام و حرف زدناش از #خاموشان و ...
از دیدن #احمد_اکبرپور رفیق سیسالهام ذوق کردم. #احمد_پرهیزی و #حسین_جوزانی را دیدم.
دکتر #زلیخا_رشیدی و همسرجان و پسر و دختر باهوش و خواهرجاناش، عزت کرده و از #پارسیان آمده بودند برای مراسم.
و اما هی حسرت میخورم چرا تمام سخنرانی #سندی_مومنی را فیلم نگرفتم که هزار بار بشنوم و یاد بگیرم. چرا حرف زدم و کاش ساکت مانده بودم و تمام دو ساعت را مینشستم تا این منتقد باشکوه حرف بزند و کاش ...
دیروز هم به امروز رسید
چنان که گذشتند روزهای رفتن #خاموشان به #کتابفروشی_محام #اهواز و #کافه_کتاب_بوکا #انزلی و #خانه_کتاب_بوشهر و #کتابفروشی_شیرازه #شیراز و
این انرژی از کجا میآید؟ یک درصد هم فکر نکنید کار من است، #خاموشان همانطور که داستانهایش شهودی متولد شدند، خودش مرا هل میدهد به رفتن و امیدوارم به زودی نقدها بر #خاموشان نوشته شود و این داستانها خودشان پا دربیاورند و ...
پا دربیاورند و ؟
https://t.me/aamout/16975
@aamout



