وارد #تبریز که میشوی انگار کن به مملکت دیگری پا گذاشتی. خیابانهای تمیز. درختهای بانشاط. مردم مدرن و امروزی. دریغ از اینکه یک گدا ببینی. و البته مراقبتشان از میراث #خاموشان.
هنوز خیابانهایشان را به نام قدیم بر زبان میآورند و جز آبرسان و شهناز و ... نمیشناسند.
و البته برای من #کتابفروش، فارغ از نویسنده بودن، مردم تبریز کتابخوانترین مردم ایران هستند؛ در کنار شیراز و رشت. و در تمام #نمایشگاه_کتاب_استانی که آن سالهای دور میرفتم، رتبهی اول هرسال
اما کتاب کاف:
چنان صورت زیبایی دارد این خانه که نمیروم اندرون. میمانم به تماشای هم #یاشار_حصاری و هم کتابفروشیاش. تحسیناش میکنم که باورم نمیشود این قدر جوانی؛ متولد ۱۳۷۱. چند تا عکس میگیرم و بعد در برابرم چند چشم مهربان میبینم؛ راستی چرا همه کسانی که در کتابفروشی ها کار میکنند این اندازه مهربان هستند و امن؟
#کتاب_کاف اولاش تحریر است و بالایاش کافه و پاییناش کتابفروشی و شیک و دلبر.
از روز نمیگویم که کجای بازار رفتیم و کجا بهترین غذای عمرم را خوردم و آن پیرمرد که یادم رفته او حاجمحمد بود یا برادرش حاج علی و بعد گرجیلر و بعد فرش و خیابانها و ... من برگشتم به هشت سال پیش که برای #خاما کنار همین خیابانها ایستادم تا مهر امضایم آماده شود؛ که با دست شکسته رفته بودم.
خانم صفا هرچه گفت «نمیخواهید بدانید چه سوالهایی میپرسم؟» گفتم «دوست دارم همانجا بشنوم و بداهه جواب بدهم.»
و زمان از میدان ساعت آمد و رسید به وقت آمدن رفقا.
از دیدن ساناز رحیمی و ساناز درخشانپور و رقیه جعفرخانی و شمسی رضوان و فرناز کتاب و حدیث صابریان و سبحان و مادرشان و آقامهدی و علی ناصری و پریسا مدرس و فرشته و مهین لطفی و تمام رفقای کتابخوان تبریزی ذوق کردم.
برای حضور در جلسات کتاب کاف باید حتما جا رزرو کنید.
بعد پرسش و پاسخ، استادم #عبدالمجید_نجفی خاموشان را بررسی کرد و از ریزبینیاش سر شوق آمدم.
و بعد در یک عمل غافلگیرانه شراکتی میان من و خانم صفا، از #ایرنا_محی_الدین_بناب خواستیم بیاید و دربارهی داستانهای #یوسف_علیخانی صحبت کند.
اگرچه غافلگیر شد اما آمد و نشست و منت گذاشت سر من و از این داستانها گفت.
خوشحالم بالاخره طلسم صحبت کردن ایرنا در جمع شکست و این را مدیون وطناش هستم و رفقای کتاب کاف.
با چهارصد کلمه میشود از جادو یک شهر و آدمهاش به وقت #خاموشان گفت؟
https://t.me/aamout/17233



