#خاموشان به یکی دو شهر اول که رفت، #گلاره_جباری جان از #نشر_چشمه زنگ زد که «دوست داری به چشمهی رشت و چشمهی البرز و چشمهی بابل بروی؟» گفتم «با افتخار.»
بعد هم #علی_رستگاری جان زنگ زد و سر به سرم گذاشت و گفتم «با کله.»
بعد هم جناب قربانزاده از #چشمه_ی_رشت زنگ زد و شد آنی که دوست داشتم.
همهی هراسم این بود خستگی راه و نبودن منتقد، دیدار چشمهی رشت را کدام سو خواهد برد؟
از خانهام تا رشت، نیمساعته رسیدم و بعد چهلوپنج دقیقه در ترافیک داخل شهر، دنبال مسیریاب رفتم تا رسیدم به قرار ساعت نوزده؛ با پانزده دقیقه تاخیر.
همهی رفقای کتابخوان آمده بودند. سر چرخاندم بین جمعیت. هدیه جان مایلی را دیدم و بنفشه پارسا و استاد حسین رحیمی و مرضیه و سارا را. باقی چشمها اما پر از نگاه تا کلمهها ما را به کوهستان داستانها ببرند. سجاد حبیبی مقدم جان و همسرجاناش و هامینجان هم میانهی برنامه آمدند و لیلا خوشنویس عزیز هم آخر جلسه.
جناب قربانزاده چنان حرفهای و بهموقع گفتگو را شروع کرد که ذوق کردم؛ و خوشحال شدم زودتر نرسیده بودم که بهم بگوید چه میخواهد بپرسد.
گفتم و گفتیم و نور آمد میانه و رقصیدیم با کلمهها و یک وقتی دیدم گفتند «تمام.» و پرسیدم «مگر ساعت چنده؟»
گفتند «دو ساعت از برنامه گذشته.»
از دیدن این جمع مشتاق به #داستان_کوتاه ذوق کردم. یکی از دوستان گفت «چرا هیچ ناشری داستان ایرانی مخصوصا داستان کوتاه منتشر نمیکند؟»
گفتم «آموت ۹۵ کتاب ایرانی منتشر کرد اما شکست خورد. چون همهی تقصیرها بابت فروش نرفتنشان، افتاد گردن من و آموت، ترجیحام شد بگویم نه. اما اگر روزی کسی مثل #یوسف_علیخانی حاضر باشد با پای خودش برای سلام گفتن به #کتابفروشی ها برود (در یک ماه، به هشت شهر )، با افتخار کتابش را چاپ میکنم.»
بعد صحبت از بلاگرهای کتاب شد و گفتم «خجالتزدهام که هیچ بلاگری تا این لحظه، #خاموشان را نخریده تا دربارهاش بنویسد.»
گفتند «شما باید بفرستید.»
گفتم «اگر بلاگری کتابخوان باشد و واقعا بخواند، با افتخار برایش میفرستم.»
بعد از #اهواز و #انزلی و #بوشهر و #شیراز و #کرمان و #تبریز و #رشت، به گمانم دور اول رونمایی از #خاموشان به نقطهی خواندن رسید؛ و از این لحظه به هر شهری بروم، به قصد شنیدن نظرات منتقدان و خوانندگان خواهد بود.
https://t.me/aamout/17284



