امانتی را تازه تحویل داده بودم که دیدم زمانی ندارم تا وقت آرایشگاه.
تازه داشتم وارد آرایشگاه میشدم که جیمانجان زنگ زد که «کی میآیید؟»
گفتم «خیر باشه. چی شده؟»
گفت «یه خانم آمده، شما را ببینه.»
گفتم «نیم ساعت دیگه میام.»
آمدم و به جای یه خانم، سه خانم مهربان دیدم. ازشون عذرخواهی کردم بابت تاخیرم و داستان کل روز را برایشان تعریف کردم و کلی خندیدیم.
گفتند «دیروز زنگ زدیم گفتید تا هشت هستید. آمدیم تا نزدیکیهای اینجا اما گفتیم دیروقته و برگشتیم.»
گفتم «از کجا میآیید؟»
گفتند «از شرق تهران.»
گاهی به حرف که میافتم، مثل بچهها ذوقزده هی میگویم و میگویم و بعد حس میکنم خیلی دارم حرف میزنم. گفتم «باور کنید اینقدر پرحرف نیستم. آمدن شما، سر ذوقام آورده.»
گفتند «همیشه وقت #نمایشگاه_کتاب_تهران، میآییم و ازتون کتاب میخریم.»
آرزو کردم «کاش لااقل ماهی یکبار بیایید.»
گفتند ...
متن کامل اینجا



