هر سال چنین وقتی همه به کاری بودند و رئیس که تو بودی، میگفتی «پوستر رو پرینت گرفتی؟» میگفتم «بله.» میگفتی «امشب خبرش رو منتشر میکنم.» بعد مثل هر سال تردیدم را بهت میگفتم که «واقعا کسی رو دعوت نکنیم؟» و محکم در یک کلمه میگفتی «نه.»
این تولدبازی را اولینبار بچههای آموت در نه سالگی آموت گرفتند؛ بیخبر. با خودشان هماهنگ کردند و یکییکی آمدند و من که یا در حال بار خالی کردن یا فاکتور زدن یا پیگیری آمادهسازی کتابها بودم، با تعجب نگاهشان کردم که «چی شده؟ چرا همهشون امروز اومدن؟» و بعد که جمع شدند، آخرین نفر با یک کیک پرتقالی و یک دستهگل نرگس آمد؛ گلی که بعد فهمیدم از طرف مهربانجان است.
دو سه سالی آمدند دفتر نشر آموت تا وقتی مجبورم کردی بدوم دنبال مجوز کتابفروشی. از ششماه قبل این صفحه را در اینستاگرام راه انداختی و مجبورم کردی مطلب بنویسم تا صفحه جان بگیرد و آنوقت چند روز قبل از افتتاحیه نوشتی «۲۸ آذرماه؛ کتابفروشی آموت.»
یادم هست برایت نوشتم «هیچ کس را دعوت نکردیم. هیچکس نمیاد.» خندیدی و وقتی ساعت دوازده شب از حال رفتم، خواندم که نوشتی «آقایی که میگفت کسی نمیاد. از ساعت چهار تا الان چند نفر آمدند؟»
و اولین بار همانشب دعوایم کردی: برای اینکه اسمات را گفته بودم.
و هر سال میگفتی «۲۸ آذرماه یک روز عادی نیست. اولین کتاب نشر آموت ۲۸ آذر ۱۳۸۸ منتشر شده و کتابفروشی آموت هم ۲۸ آذر ۱۳۹۷ افتتاح شده.»
این روزها هی مینویسم و هی پاک میکنم. الان اول نوشتم «امسال تو نیستی و ...» بعد پاک کردم و نوشتم «امسال تو بیش از همیشه حضور داری.»
میدانم از این کارم دلخور میشوی، اما اجازه میخواهم «دوستان و نویسندگان و مترجمان آموت و همگیمان، ۲۸ آذر امسال به یاد تو جمع بشویم.»
راستی قول میدهم باز از کسی دعوت نکنم.
میخندی و میگویی «تو دیگه کسی هستی پسر ِ میلک!»
و من میخندم و شیطنتآمیز برایت مینویسم «از شما هم دعوت میکنم به همراهی در آغازی تازه؛ جمعه ۲۸ آذر ساعت ۱۶ تا پایان ساعت کاری کتابفروشی آموت. ۱۸ سالگی نشر آموت و ۸ سالگی کتابفروشی آموت.»
صورتت پر از آسمان میشود و میپرسی «آن وقت نشان ویژه هم داریم امسال؟»
نشان ویژه را پشتام پنهان میکنم و میگویم «بله که داریم. هر کسی خرید زیاد داشته باشد، یک کتابخانه هدیه میگیرد.»
و چشمهایت پر از کتاب میشود.
https://t.me/aamout/17759



