
آقا و خانم عقبتر هستند و گلپسر جلوتر. سهتایی میروند سمت کتابها. ته ذهنام حرفهای قلمبه است و ایدهآلام این که پدر و مادرها بروند سمت کتابهای مخصوص خودشان و پسربچهها و دختربچهها در میان کتابهای مناسبشان عشق کنند. بعد مشغول دوست دیگری میشوم که میگوید «این کتاب چلمنها جلد بخصوصی دارد؟»
میگویم «یعنی چی؟»
میگوید «یعنی مثلا جلد اول و دوم و سوم و…»
میگویم «یه ایدهٔ بانمکی داره روی جلدها. دو تا دست هست و جلدها را با تعداد انگشتها نشان میدهد.»
میگوید «پسرم یه چی گفته بود ها. اما نفهمیدم منظورش رو.»










