
من هم مثل شما. دوست دارم کاری که میکنم به نتیجهای برسد اما لزوما اینطور نیست که وقتی میروید بنویسید، حتما داستانی نصیبتان بشود. آیا ناامید میشویم برای رفتن دوباره؟
هرگز.
باز هم میرویم.
یک جور مبارزه است انگار که «من میتوانم.»
بعد از رونمایی #خاموشان در #کتابفروشی_آموت راه افتادم و رفتم #کتابفروشی_محام #اهواز. خیلی دوست داشتم به تکتک کتابفروشیهای اهواز هم سر بزنم اما چنان برنامهها فشرده شده بود که نرسیدم حتی به سلامی.
بعد با ماشین خودم راندم تا #کافه_کتاب_بوکا در #انزلی. دوست داشتم بین راه به هر کتابفروشی میرسم سلام کنم. شماها بهتر از من میدانید خیلی باید باغیرت باشی که در روزگار سکه و دلار، کتاب بیاوری و بگذاری در قفسهها و چند سال بعد ...
بعد از انزلی، دو سه روزی نفس کشیدم و پرواز کردم به #خانه_کتاب_بوشهر. همهچی رنگ داشت و در خیال. با این سیاتیک لعنتی، گمان نمیکردم بتوانم سه ساعت و نیم اتوبوس را تحمل کنم که بعد فهمیدم اشتباه شنیدم و چهار ساعت و نیم طول کشید تا برسیم به شیراز؛ و من اصلا تیکی احساس نکرده بودم؛ چه سیاه و چه سفید. و مدام سنگها را دیده بودم و بلوطها را و تنههایی که در میان سنگلاخها هچنان سرافراز مانده بودند.
در #کتابفروشی_شیرازه #شیراز بسیار آموختم؛ مخصوصا از #سندی_مومنی که تا به حال منتقدی به قدر قدرتی او ندیدهام در عمرم؛ و صد البته بیدریغ.
برگشتم تهران و چند روزی کتابفروشی آموت بودم تا دوباره پرواز کردم به #کرمان. اینکه #محمد_شریفی داستانهایت را بلند برای دیگران بخواند، فقط در خوابها ممکن است.
بعد با ایرنا راندیم تا #تبریز و رفتیم به #کتاب_کاف. کلاس کاری و دیسپلین را در این شهر و این کتابفروشی دیدم و حرفهای #عبدالمجید_نجفی را که هی دارم گوش میکنم و دقیق میشوم در داستانهای #یوسف_علیخانی؛ خیلی وقتها نمیدانی چی داری مینویسی و تازه وقتی میشکافندش، میفهمی چه کردهای.
از تبریز راندم تا #گیلان و جمعی دیدم نشسته در #چشمه_ی_رشت و من هم زیر سایهی درختاش ذوق کردم و از داستان گفتیم.
قزوین و کرج و اراک و بابل و ساری و مشهد و بجنورد و اصفهان و قم و ... مانده و لطف دوستان برقرار بوده در دعوت از خاموشان. کمی کمانگیزه شدهام برای رفتن؛اما میدانم گذراست و دوباره سرحال میشوم و به دیدار دوستانم میروم.
این چند کلمه را بلندبلند فکر کردم.
همین
https://t.me/aamout/17296




