
دیروز برایت آسمان شکار کردم که بفرستم و در جواب بخوانم «این مال من!»
هی ایستادم و نگاهشان کردم. زورم به همهشان نمیرسید، سه چهارتایشان را اما همراه کردم با خودم. بهشان گفتم «مهربانجان! فقط آسمان دوست داشت.»
یکیشان خندید و گفت «الان مطمئنی! خودش بین ما نیست؟»
خجالت کشیدم و به عکسها نگاه کردم فقط.
یادم افتاد روزی که رفتی، نوشتم «مهربانجان آسمانی شد.»







