
اوایل شهریور، صبحها با ذوقِ عجیبی میراندم تا سهروردی شمالی و بعد زنگ میزدم و پلهها را بالا میرفتم تا برسم جلو در. آقامحمدرضا در آوانامه را باز میکرد و مستقیم میرفتم توی استودیو و بکوب میخواندم؛ روزی سه ساعت.
بعد هم دیگر پیگیر نشدم. بارها دوستان کتابخوان پرسوجو میکردند که «پس کی میاد؟» و نهایت برایشان مینوشتم «از آوانامه بپرسید.»







