یادداشتهای یک کتابفروش

هر سال چنین روزهایی، بر فرش ِشادی راه می‌رفتم و می‌دیدم که می‌بینی و ذوق می‌کنی.
آموت را که راه انداختم، گفتی «کاری به آموت‌ات ندارم.»
و همین هم بود که دورتر ایستاده بودی و سالی یک‌بار مرضیه را می‌فرستادی که کتاب‌های آن سال را برایت بیاورد.

سال ۱۳۹۱ بود به گمانم. مرضیه آمد نمایشگاه کتاب تهران و از لیست‌ات کتاب برداشت و کتاب برداشت. کوله‌پشتی‌اش آنقدر سنگین شد که به زور برایش بلند کردم. ایرنا دو تا هم پلاستیک پر از کتاب را بلند کرد و بهش داد. من و ایرنا به هم نگاه کردیم و اگرچه دل‌مان برای مرضیه می‌سوخت که این دختر چطوری می‌خواهد این کتاب‌ها را تا بهبهان ببرد، اما ذوق کرده بودیم که تو می‌خواهی.
کنار ماندی و کنار ماندی تا سال ۱۳۹۴ و نهایت بیوه‌کشی را خواندی و تشویق کردی که «چاپ کن پسر خوب.» و دیگر نتوانستی کنار بمانی؛ شاهد شهر به شهر رفتن‌هایم بودی و از این سمت، دویدن برای جور کردن پول کاغذ و نرسیدن به به‌روزکردن اینستاگرام. گفتی «به شرطی اینستاگرام آموت را قبول می‌کنم که بنویسی.»
و سر قول‌ام ماندم اما ...
اما این روزها اسب ِ غم چنان بر سینه‌ام لگد می‌زند که طاقت‌ام طاق می‌شود و دوست دارم باهاش بتازم و کاش راهی بود برای یک مسابقه‌ی ابرانه.
این روزها مجبورم پیش ِ چشم ِ همه خودم را قوی نشان بدهم که ...
اما نمی‌توانم.
نمی‌توانم.
این اسب ...

سایت فروش

آموت در آپارات

آموت در شبکه های اجتماعی

 

دانلود کتابنامه آموت

کتابفروشی آموت

 

تمامی حقوق مطالب محفوظ است 2025© طراحی شده بوسیله کتابدار

جستجو