نگران نباش. دیروز به همه رفقای مترجم پیام دادم و پیگیر ترجمهها شدم. یکی دو نفر همچنان دنبال کتاب هستند و یکی دو نفر آخرهای کتابهایی هستند که پیشنهاد داده بودی ترجمه کنند و چند نفر هم دست و دلشان به کار نمیرود.
اولین و آخرین باری که بیخبر زنگ زدی، ۲۵ آبان بود. تازه رسیده بودم میلک. بیخبر رفته بودم که صبحاش بنویسم و غافلگیرت کنم؛ رُمانی که چند ساله بهت قولاش را دادم.
زنگ زدی. صدا نداشتی و از ده تا جملهات، یک جمله را هم متوجه نمیشدم. گفتی «بهتری» اما صدایت هنوز برنگشته بود. گفتی «نگرانی.» گفتم «نگران نباش.» گفتی «نگران آموت هستم.» گفتم «بچهها کمکام کردند و یک تعداد عکس گرفتم برای اینستاگرام.» گفتم «دیدی؟» گفتی «چشمهایم باز نمیشود خوب ببینم. هر چهل و هشت ساعت، خودم را به ویلچر میبندم و دو سه ساعتی میخوابم و ...»
بعد سکوت کردی. گفتم «نوشتم، برایت میخوانم و صوتیاش را میفرستم تا صدایت برگردد.»
و فردای همان روز رفتی بیمارستان، برای چکاپ که بردندت زیر دستگاه ونتیلاتور و ...
اینها را چرا مینویسم؟
فکر میکنم تمام آن هفده روز را خواب بودی و چیزی در خاطر نداری.
الان هم که دیگر بهترین صدای دنیا را داری و در دنیایی که تو هستی، خواب معنا ندارد؛ چنان که کابوس و نگرانی و ...
با این حال مینویسم برایت که «نگران نباش! کلی کتاب مجوز گرفته و حتی اگر ماهی دو سه تا هم منتشر کنم، باز تا تابستان سال آینده، کتاب داریم.»
دلم نمیآید برایت بنویسم که «کاغذ در بازار نایاب شده. وقتی که تو به خواب رفتی، کاغذ بندی ۱ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان بود. حالا کاغذ تحریر را باید بخریم ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار تومان و کاغذ بالک هم نایاب شده. اگر قاچاقی پیدا بشود، بندی ۳ میلیون و ...»
ول کن اینها را.
از خودت بگو!
اونجا بهتره یا اینجا؟




