زنی در ایبیزا صاحب تواناییهای ماورایی میشود؛ ادامهای برای رمان «کتابخانهی نیمهشب»
نوشتهٔ: جوانا کانن | جمعه ۱۶ اوت ۲۰۲۴
«من آدم خاصی نیستم»، این جمله را «گریس وینترز»، راوی رمان جدید مت هیگ ــ که ادامهای بر پرفروشترین اثر او «کتابخانه نیمهشب» است ــ میگوید. «من فقط یک پیرزن غرغرو از بریتانیا هستم. یک معلم بازنشستهٔ ریاضی از ناکجاآباد. من هیچکس خاصی نیستم، همینم.» اما اگر با سبک همیشگی هیگ آشنا باشید که چگونه از دلِ زندگی معمولی، شگفتی خلق میکند، خواهید دانست که گریس هیچوقت «هیچکس» نبوده است.
یک لطف کوچک و قدیمی که گریس در حق همکارش کریستینا کرده بود، باعث میشود کریستینا خانهای در جزایر بالئاری (ایبیزا) را در وصیتنامهاش برای گریس به ارث بگذارد. گریس که نمیفهمد چرا یک آشنای کمارتباط چنین کاری کرده، و در حالی که بهتازگی همسرش را از دست داده و هنوز با احساس گناه از مرگ پسرش در کودکی زندگی میکند، تصمیم میگیرد برای کشف حقیقت و بررسی مرگ مشکوک کریستینا به ایبیزا سفر کند. به قول خودش، این کار حواسش را پرت خواهد کرد چون: «درد مفاصل مثل غمه، هر چی بیشتر بهش فکر کنی، بیشتر اذیتت میکنه.»
گریس که تنها با نامهای از کریستینا به خانهای متروک رسیده، سرانجام به «آلبرتو ریباس» میرسد؛ یک مربی غواصی پر سر و صدا که اهالی هشدار دادهاند از او دوری کند. در سفری نیمهشب با قایق، آلبرتو قول میدهد حقیقت شب مرگ کریستینا را آشکار کند، و در همان سفر گریس شاهد نوری مرموز در زیر اقیانوس ــ «لا پرسنسیا» ــ میشود. این برخورد، تواناییهایی خارقالعاده به او میبخشد: خواندن ذهن، حرکت دادن اشیا با فکر، و درک کامل لذت و عمق زندگی.
با بهرهگیری از این قدرتها، گریس مأموریت حل معمای مرگ کریستینا را آغاز میکند؛ سفری که او را به دل طبیعت ایبیزا و مقابله با سرمایهگذاران طماع که تهدیدی برای جزیره هستند، میبرد.
اگر بخواهیم برای «زندگی محال» یک برچسب بزنیم، احتمالاً باید آن را واقعگرایی جادویی بنامیم؛ یکی از آن اصطلاحات متضادی که عاشقش هستیم (مثل «جنایت گرم و دلنشین»). هیگ از خواننده میخواهد ناباوری را کنار بگذارد و قدرتهای «لا پرسنسیا» و هدایایی که به گریس میدهد را بپذیرد. و نوشتهاش چنان قانعکننده است که خواننده بیهیچ مقاومتی همراه میشود ــ خواندن یک رمان از مت هیگ شبیه یافتن یک راهپلهی مخفی در خانهات است: ناگهان اتاقهای جدیدی کشف میکنی و کل چیدمان خانه معنای تازهای پیدا میکند.
در ظاهر، «زندگی محال» داستانی است درباره تضادها. گریس از خانهای دلگیر در لینکلن به جزیرهای پرجنبوجوش سفر میکند. دوستی عجیب او با آلبرتو، ذهن منطقی و ریاضیاش را با غیرممکنها آشنا میسازد. او از بیاحساسی کامل، به تجربهی شدید احساسات میرسد. شاید صحنهی موردعلاقهام، لحظهای است که گریس، رنجِ خرچنگها را در یک آکواریوم رستوران حس میکند، با ذهنش شیشه را میشکند، و خرچنگهای خوشحال از کنار مشتریهای متحیر عبور کرده، به دریا بازمیگردند. اگر قرار است تلهکینزی را امتحان کنی، این بهترین روشش است!
هرچه داستان پیش میرود و راز مرگ کریستینا جزیره را تهدید میکند، مرز بین این تضادها محو میشود. علم با هنر درآمیخته و ریاضیات در طبیعت حل میشود. اشارههای پراکندهٔ هیگ ــ از نوستراداموس تا فردی مرکوری، از شکسپیر تا مجموعهٔ Hill Street Blues ــ کمکم با هم مرتبط میشوند. و تنها راهی که گریس میتواند خودش و جزیره را نجات دهد، این است که این ارتباطات را بپذیرد. آلبرتو هنگام تماشای غروب خورشید میگوید: «این توالی عظیم و باشکوه است. تو را به همه چیز در این جهان متصل میکند.»
رمان عاقلانه و تأثیرگذار هیگ، هم معماست و هم داستانی عاشقانه؛ هم فانتزی است و هم نامهای عاشقانه به سیارهی زمین. شاید بزرگترین هدیهاش این باشد که نشانمان میدهد میتوانیم مرزهایی را که خود ساختهایم بشکنیم، پیوندهای پنهان را دریابیم و زندگی را در تمام غنا و پیچیدگیاش درک کنیم. و شاید بفهمیم که «واقعگرایی جادویی» اصلاً تناقض نیست.
https://www.theguardian.com/books/article/2024/aug/16/the-life-impossible-by-matt-haig-review-a-journey-of-rediscovery?utm_source=chatgpt.com



