خیلی سعی میکنم انرژیهای منفی را با گفتنشان آزاد نکنم اما گاهی نمیشود که بشود.
آقاهه هفتهی گذشته آمد و کتابی را پرسید که «دارید؟» نگاه کردم و دیدم، نداریم. گفتم «برایتان سفارش میدهم بیاید.»
قاعدتا چنین وقتی نصف پول کتاب را میگیریم که طرف مجاب بشود بیاید و کتابش را ببرد. نمیدانم چرا خجالت کشیدم ازش پول بگیرم. کتاب را هم در پخش ققنوس ثبت کردم اما نهایی نکردم.
دو روز بعد آمد. مشغول بستهبندی سفارشهای سایت بودم. آمد و گفت «آمد؟»
گفتم «زدم توی پخش.»
رفتم جستجو کردم و دیدم نیامده. رفتم توی سایت پخش و دیدم همچنان نهایی نشده. جلو خودش نهایی کردم و گفتم «عذر میخوام. یکشنبه موجود میشود.»
دیروز نشسته بودم در محراب و کتابهای قیمت قدیم را برای آموتخانه جمع میکردم که آمد.
گفت «آمد؟»
آرمیتا پشت سیستم بود. نگاه کرد و گفت «بله.»
بلند شد و کتاب را از قفسه برداشت و بهش داد.
آقاهه شلوارکش را کمی بالاتر کشید و پاهای پرمویاش به دیدار آمدند. با موبایلش به یکی زنگ زد که «کتابه آمده.»
نشنیدم که طرف چی بهش گفت. به آرمیتا گفت «ممنون.»
و رفت.
بلند شدم و گفتم «چی شد دخترجان؟ برد؟»
آرمیتا مشغول فاکتور زدن سفارشهای جدید بود. خندید و گفت «خیلی وقتها میاد و کتابی را میگه بیاریم و بعد نمیبره.»
شوکه پرسیدم «نمیبره؟ مریضه مگه؟»
گفت «دیگه میشناسماش. سفارشهاش رو نمیارم.»
از پشت شیشه نگاه کردم بهش که داشت فاتحانه میرفت.
الان من چه حالیام؟ قصدش چی بوده از این کار؟
https://www.instagram.com/p/DOnnWQzjNQB/?igsh=MXZuczNmN3RjZDJxYw==



