
نفیسه خاکزاد: کتاب با این جمله آغاز میشود: "همه چیز برمیگردد به اعتماد..."
کلمهای که گفتناش به آسانی افتادن برگ از درخت است، اما اثری که داشتن یا نداشتناش در زندگیمان باقی میگذارد، عمیق و ریشهدار است.
فلورانس دختری هشت ساله است که به پیشنهاد دوست مادرش، شروع به نوشتن خاطراتاش میکند.
و به طرز عجیبی اعتماد اطرافیان برایش مهم است. و اگر کوچکترین حس بیاعتمادی از هر کسی بگیرد، صداهای داخل سرش، او را وادار به انجام هر کاری میکند. حتی به ظاهر وحشتناکترین کارها...
اما نکتهی حائز اهمیت در رفتار فلورانس، ارتباط والدینش با او است. پدری که در عین حال که کارهای بامزه میکند و او را میخنداند، اما دستِ بزن نیز دارد...
مادری که اصرار دارد دخترش سالم است و نیاز به داروهایی که یک سال پیش دکتر متخصص برای فلورانس تجویز کرده، ندارد و سرگرمیاش دیدن فیلمهای ترسناک و جنایی به همراه دختر ۸ سالهاش است.
فلورانس شاهد دعواها و کتک خوردنهای مادر توسط پدرش است. شاهد بیاعتمادی دوستانش در مدرسه است. شاهد دروغ گفتنهای پدرش است.
او تنها یک کودک است که تفکیک خوب از بد را نمیداند و مدام درصدد آزمودن اطرافیانش است تا میزان اعتماد آنها را بسنجد و بتواند رازهایش را به کسی بگوید.
امواج فلورانس را بخوانید تا به رازهای دخترک هشت سالهاش پی ببرید.
حین خوندن کتاب دلم میخواست دست فلورانس رو بگیرم و بغلش کنم و بگم حق با توئه. تو بیگناهی... فقط والدینات اونطور که باید، تو رو نشناختن.
پ.ن: مسألهای که همیشه ذهنم رو مشغول خودش میکنه اینه که ما در کل دوران تحصیل خودمون، آموزشهای بسیار مختلفی میبینیم. حال اینکه چقدر از اونها در زندگی ما کارایی دارند، بماند.
اما همیشه دغدغهی این رو دارم که چقدر برای والد شدن آموزش دیدیم؟ والدی که بتونه محل امن و آرامش فرزندش باشه.
والدی که تمام جوانب روحی و روانی فرزندش رو بشناسه و برای این کار هزینه کنه.
و اونقدر آگاه باشه که دست فرزندش رو تو تمام سختیها بگیره و کمکش کنه.
به امید آگاهی
https://t.me/aamout/17594




