
دیشب اولینبار لو دادم که «پابهپای داستانهایم، جهان را میشناسم.»
گفتم «در اولین داستانهایم از سیمرغی گفته بودم که مردم را از روستا به شهر میآورد؛ در جادههای خاکی و پر پیچ و خم. خیلی سال پیش. وقتی که راه یک ساعته را هفتساعت میآمدیم و وقتی به شهر میرسیدیم، سراپا موجودی دیگر شده بودیم؛ واقعا از خاک.»






