همیشه هر جلسهای که در کتابفروشی برگزار میشد، بعدش تن و بدنام میلرزید که «مهربانجان چی میگه الان؟» و خوش به حال روزی که بعد جلسه، برایم مینوشتی «آفرین پسرجان. درخشیدی.» و حالا من منگام و گنگام و لال و کر و کور و هیچی نمیبینم و چون گمگشتهای بالبال میزنم دنبال نشانهای که بگویی تولد ۱۸ و ۸ امسال چطور بود.
وسط جلسه حس کردم میگی «بسه پسر! تولد نشر آموت و کتابفروشی است. چقدر بیراه میروی.» و هی مقاومت میکردم که «بیراه نمیروم. این بچهها همهشون عاشقات بودند. هیچکس به غیر ِ من ندیده بودت اما در همهشان زندهای تا همیشه. و امروز مجالی بود که ازت بگن.»
قبل از مراسم، یهو هوس کردم احمدرضا احمدی بشنوم؛ «در شب سرد زمستانی» نیما یوشیج. تا خواند و محمد نوری شروع کرد، پشت کردم به بچهها که نبینند اشکهایم را. این روزها جز آرمیتا، کسی ندیده اشکهایم را؛ و تو که ...
هنوز مراسم شروع نشده بود که آسیدمحسن بنیفاطمه و الهامخانم، همسر مهربانش آمدند. تا محسن را بغل کردم، زارم زار شد و ... یادت میاد چقدر دوست داشتی دوستداشتنام را؟
بعد هم یکییکی رفقا آمدند. این روزها دیده بودی که جیمانجان و آرمیتاجان چقدر خوب مهیای تولد میشدند و کنارشان زهرا و فاطمه و آیدا و سیمین و شقایق و فرزانه، پایهی این راه بودند.
هیچ دقت کردی امسال خیلی از مترجمان و نویسندگان ِ آموت آمده بودند: آرتمیس مسعودی و مریم مفتاحی و دکتر کیهان بهمنی و عباس زارعی و سیدرضا حسینی و فرشاد شالچیان و مریم رفیعی و منا اختیاری و سارا نجمآبادی و دکتر ساره خسروی و رفیع رفیعی و پروانه سراوانی و بهنام ناصح.
خانم آذر عالیپور هم پیام گذاشته بود که پیاماش را بخوانم. گوشی من لایو رفته بودند و...
حمیدخان چه ذوقی داشت وقتی ازت حرف زد. جیمانجان با چه کیفی گفت. دکتر مروت حرف زد. دخترات چه باشکوه ازت گفتند: مهشید و پناه و رعنا و لیلا و مهتاب و مبینا و نازنین و نگار و فرگل و زهرا و نفیسه و میترا و شبنم و ... جای حسام و محمد و حامد و رویا و خیلیها سبز بود؛ حسام ماموریت بود.
آقامحمدجواد و آقا آرمین چه خوب بودند. دیدی که. من چی میگم آخه.
آخر مراسم هم استاد ابراهیم کریمی، مدیر نشر دوستان و مدیرعامل اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران هم آمد؛ پارسال هم اومده بود. گفت «کاشکی این جلسات را فصلی بکنی!» و لابد تو هم میگویی «باید این کار را بکنی.»
من جای تو، از همه ممنونم که آمدند.




