
یوسف علیخانی
۱. سوم خرداد ۱۳۸۱ با تلفن دوست خوبم «محسن فرجی» از خواب پریدم. مختصر و گریان گفت «ساعد بیمارستان مهراد است.» و نفهمیدم چطوری خودم را به بیمارستان مهراد در خیابان تخت طاووس رساندم و دیدم که حسینآقا رحمانی و دکتر سعید فارسی و محسن فرجی، هر سهتایی در خودشان فرو رفتهاند و گریه دارد آنها را میخورد. محسن تا مرا دید، دوید و بغلم کرد و سرش را گذاشت روی سینهام و بلند گفت «ساعد رفت یوسف. ساعد رفت. دیگر ساعد فارسی نداریم.»
و گریه اماناش نداد.








