
جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴
از ساعت ۱۶
تا پایان ساعت کاری
تهران. بلوار مرزداران. نبش خیابان آریافر. ساختمان ۲۰۰۰. طبقه همکف شمالی. کتابفروشی آموت

جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴
از ساعت ۱۶
تا پایان ساعت کاری
تهران. بلوار مرزداران. نبش خیابان آریافر. ساختمان ۲۰۰۰. طبقه همکف شمالی. کتابفروشی آموت

دیروز برایت آسمان شکار کردم که بفرستم و در جواب بخوانم «این مال من!»
هی ایستادم و نگاهشان کردم. زورم به همهشان نمیرسید، سه چهارتایشان را اما همراه کردم با خودم. بهشان گفتم «مهربانجان! فقط آسمان دوست داشت.»

تازه نوشته بودم «غروب رسیدیم رامهرمز. نخلها همه غمگین. غروب، خونیتر از هر روز ...»
مهربانجان تندی آمد که «جمع کن این بساط رو. مگه من مُردهام که اینطور مرثیه مینویسی.»
گفتم «تازه میخواستم عکس ویلچرت رو بذارم توی پیج و زاری که ...»
زندگی کوتاه است / چاپ ۹ / قیمت ۴۵۰
سیاسنبو / چاپ ۶ / قیمت ۲۹۹
جاذبه میان ما / چاپ ۷ / قیمت ۴۵۱
ما شروعش می کنیم / چاپ ۳۵ / قیمت ۳۹۹
در صورت نداشتن موجودی میتوانید از پخش، سفارش دهید.
دیروز متفاوتترین جلسهی نوشتتازهی آموت برگزار شد.
دیروز نشستم پشت گوشی و از صفحهاش نگاه کردم به مهمان برنامه و دو منتقد بزرگوار که دو کتاب مهمان نشست را واکاوی کردند.
محمدهاشم اکبریانی را اولینبار خیلی سال پیش در «کتاب هفته» دیدم. آنسالها کتاب هفته، یکی از معتبرترین رسانههایی بود که در حوزهی کتاب فعالیت میکرد. اگرچه عقبهاش وزارت ارشاد بود اما بسیار دقیق و بهروز، مباحث این حوزه را دنبال میکرد. یکی از کسانی که کتاب هفته را قابل اعتماد کرده بودند، جناب اکبریانی بود.

دیدار و گفتگو با محمدهاشم اکبریانی
بررسی و جشن امضا دو رمان:
«گرسنگی بیپایان»
و «صحرا همه درد انتظار است»
(نشر خزه)
دوستان سلام
کتابفروشی آموت آخر این ماه انبارگردانی دارد.
انبارگردانی، کاری است مثل خانهتکانی.
کالاها در سیستم کتابفروشی صفر میشوند.
از اول آمار گرفته میشوند.
و دوباره وارد سیستم میشوند.
همانطور که میدانید بیش از نیمی از کتابهای کتابفروشی آموت، قیمت قدیم هستند.
آمدم بنویسم به ده روز آخرِ ماه که میرسیم، فروش کتابفروشی به نصف میرسد و تحلیلاش کنم که دیدم تحلیل نمیخواهد که.
روز جمعه همیشه شلوغترین روز کتابفروشی بوده و دیروز کمتر از ده نفر آمدند. سایت کتابفروشی هم دیروز هیچ خریدی ثبت نشده بود.
تا کارهای بانکی را انجام بدهم و برسم به کتابفروشی، ساعت شده بود یازده. وقتی رسیدم، جیمانجان مشغول خواندن کتاب بود. گفتم «کسی هم باز کرده درِ اینجا رو؟»
گفت «هیچکس.»